"استحاله فرهنگی" در ایران از چه دورانی آغاز شد؟ + عکس

خبرگزاری تسنیم– سهیل صفاری

محمدرضا پهلوی زمانی که با توافق انگلستان، آمریکا و روسیه در شهریور ۱۳۲۰، به عنوان جایگزین پدر انتخاب شد، تا بیش از یک دهه، عمدتا تصویر یک جوان ورزشکار، کمی خجالتی و مردم‌دار از خود به جامعه ایران ارایه می داد، پادشاه «جوانبختی» که قرار نبود راه پدر دیکتاتورش(که حتی نوع کلاهی را که ملتش بر سر می نهادند، با زور چماق به جامعه حقنه می کرد)را ادامه دهد و بنا داشت که پادشاه «مشروطه» باشد و «سلطنت» کند و نه حکومت.

محمدرضا در بازه زمانی ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲، عمدتا شاه جوانی از مشرق زمین بود که در سایه تفوّق سیاسی کارکشته‌های عرصه سیاست همچون احمد قوام، محمد مصدق، سید ضیاء الدین طباطبایی و محمدعلی فروغی چندان در تصمیمات مهم مملکتی به بازی گرفته نمی شد و بیشتر اوقاتش، به ویژه بعد از طلاق دادن ملکه ناکام «فوزیه»، به گشت و گذار در کشورهای اروپایی و آمریکا و اسکی بازی، خلبانی و وقت گذرانی با ستارگان مو بلوند و چشم آبی سینما در هالیوود می گذشت. حتی بنا بر اقوال محکمی،  قصد داشت هنرپیشه معروف تئاتر آمریکا «گریس کلی»(که بعدا از ستارگان سینما شد و با شاهزاده موناکو ازدواج کرد) به زنی بگیرد که با مخالفت جدی آیت الله العظمی بروجردی، از این تصمیم منصرف شد. (۱)

در این برهه زمانی فوق‌الذکر، هنوز نقش نخست‌وزیران در اداره مملکت، نقش اصلی بود و آن‌ها ترجیح می دادند که شاه با پول هنگفتی که در اختیار داشت به خوشگذرانی و عیش و عشرت مشغول باشد. حسین فردوست، رفیق و محرم اسرار شاه و رییس بازرسی شاهنشاهی، درباره مسافرت‌های متعدد محمدرضا به هالیوود چنین روایت کرده است:

” در مسافرت‌ها به آمریکا در نیویورک دو نفر را به شاه معرفی کردم یکی گریس کلی بود که در آن زمان آرتیست تئاتر بود و دوبار با او ملاقات کرد و محمدرضا به وی یک سری جواهر باارزش حدود یک میلیون دلار داد این زن بعدا همسر پرنس موناکو شد و اخیرا در یک تصادف اتومبیل درگذشت.

نفر دوم یک دختر آمریکایی ۱۹ ساله بود که ملکه زیبایی جهان بود. محمدرضا چند بار با او ملاقات کرد و به وی هم یک سری جواهر داد که حدود یک میلیون ارزش داشت. (۲)

اما در پی کودتای انگلو-امریکن ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، ماجرا کاملا تغییر کرد. شاه که با شکست کودتای اول علیه دکتر محمد مصدق، در ۲۵ مرداد به همراه ملکه جدیدش ثریا اسفندیاری از کشور گریخته بود، با موفقیت دومین کودتا در ۲۸ مرداد، به کشور بازگشت. این بار، با پشت‌گرمی که او از حمایت آمریکا و انگلستان و همچنین ارتش از خود پیدا کرده بود، تصمیم گرفت دیگر شاه «مشروطه» نباشد و به تمام معنا حکومت کند. از این رو، خیلی زود با منجی تاج و تخت خود، سرلشکر «فضل الله زاهدی»(که از سیاست پیشگان قدیمی بود و به واسطه شخصیت نظامی خود چندان اهل باج دادن به شاه نبود) به چالش برخورد و با هماهنگی آمریکایی‌ها او را کنار زد تا قدرت را قبضه کند.

تاسیس ساواک در اسفند ۱۳۳۵ که با پشتیبانی همه جانبه سیا و موساد ایجاد شد، اعتماد نفس شاه را چندین برابر کرد تا به سمت مطلقه کردن حکومت خود برود. در این میان، تنها نیرویی که تا حدی ترمز شاه را برای خودکامگی می کشید، مرجعیت شیعه، حضرت آیت‌الله العظمی بروجردی بود که البته بنا به مشی خود، چندان در امور سیاسی مداخله نمی کرد و از وجه فرهنگی، جلوی ساختارشکنی‌های شاه را می‌گرفت.

تیمور بختیار، اولین رئیس ساواک

با فوت این مرجع عالی‌قدر، روحانی میانسالی که مورد وثوق و احترام شدید آیت الله بروجردی بود و بر خلاف ایشان بسیار «سیاسی» هم بود، یعنی آیت الله روح الله موسوی، مشی مماشات با سیاست‌های شاه را کنار گذاشت و شجاعانه در برابر مسیری که شاه برای کشور تدارک دیده بود، ایستاد. آیت الله موسوی که بعدها با نام امام خمینی در ذهن و دل ملت ایران مشهور شد و تاریخ قرن بیستم را از خود متاثر کرد، با درایت، شجاعت و صراحت در برابر مسیر «استحاله‌ای» که شاه برای ایران در نظر داشت- ولی هنوز آشکار نبود و امام با تیزبینی چشم‌اندازش را در افق می دید-ایستاد. امام به تنهایی در برابر این پروژه سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی که قرار بود ایران را به ضمیمه‌ای بر نظام متروپل سرمایه‌داری تبدیل کند، فریاد برآورد و شاه را با چالش عظیمی مواجه کرد.

شاه که گمان می برد با فوت آیت الله بروجردی، دیگر مانع و رادعی در برابر کلان-پروژه‌ی «استحاله غربی» او وجود نخواهد داشت، به ناگهان با یک مرجع نسبتا جوان شیعه مواجه شد که هم در فقاهت و علوم حوزوی یک ستاره بود، و هم از لحاظ مشی سیاسی در تاریخ حوزه بی‌مانند و مهم‌تر از همه «کاریزمای» شدیدی داشت که اقشار مذهبی جامعه ایران را به شدت به خود جذب می کرد.

به هر حال، ماجرای اولین مواجهه‌ی عظیم ملت مسلمان ایران را با این استحاله همه‌جانبه، با زعامت حضرت امام(ره) در ۱۵ خرداد ۴۲ همگان می دانند. شاه ماموریت سرکوب این خیزش بزرگ را به نخست وزیر خود «اسدالله علم» سپرد که با نهایت خشونت قیام را سرکوب کرد و دستمزد آن را با سال‌ها وزارت دربار و در واقع  بازی کردن نقش نفر دوم مملکت(بعد از خود شاه) گرفت. از قضاء، علم به گواه روایاتی که از سوی خود مقامات رژیم پهلوی و حلقه اطرافیان شاه منتشر شده و البته خاطرات مفصل خود علم، کسی بود که نقش اساسی در فساد جنسی و اخلاقی حیرت‌آور شاه ایفاء کرد.

از پی سرکوب قیام ۱۵ خرداد ۴۲ و تبعید حضرت امام(ره) از کشور، شاه که دیگر خود را حاکم مطلق‌العنان و یک دیکتاتور به تمام معنا می دید، با زد و بندی که در سفر به آمریکا و دیدار با جان اف کندی انجام داد، آخرین فرد از حلقه سیاستمداران ذینفوذ گذشته، یعنی دکتر علی امینی را هم از قدرت کنار زد و اختیار کشور را به طور کامل در دست گرفت.

از این برهه به بعد، سه پروژه اصلی توسط حلقه اطرافیان شاه، در جهت استحاله‌ی چند جانبه و چندلایه ملت ایران در پیش گرفته شد تا ایران را به یک کشور لائیک و غربگرای کامل تبدیل کند که مطیع محض سیاست‌های ابلاغی از واشینگتن باشد.

یک پروژه سیاسی-اقتصادی-فرهنگی که توسط امیرعباس هویدا، نخست‌وزیر ۱۳ ساله‌ی محمدرضا و اطرافیان او در جریان بود. هدف این جریان، قرار دادن همه گلوگاه‌های اقتصادی و سیاسی و فرهنگی کشور در دست عناصر فرقه ضاله بهاییت بود.

امیرعباس هویدا

یک پروژه سیاسی-فرهنگی که توسط حلقه اطرافیان شاه از قبیل شجاع‌الدین شفاء دنبال می‌شد. هدف این پروژه، جایگزینی اعتقادات اسلامی مردم ایران با فرهنگ «باستانگرایی» و به تبع آن جا انداختن حکومت شاه به عنوان حامل «فره ایزدی» و ادامه دهنده راه شاهان باستانی ایران و در یک کلام جاگیر کردن فرهنگ «شاهنشاهی» بود.

شجاع‌الدین شفاء

یک پروژه فرهنگی که توسط همسر سوم محمدرضا، یعنی فرح دیبا و اطرافیان او(موسوم به حلقه فرانکوفیل‌ها) دنبال می شد. این پروژه قصد داشت با ترویج فرهنگ منحط فرانسوی در زمینه روابط آزاد جنسی، آثار هنری ساختارشکن و رسمیت بخشی به آن چه «دگرباشی» جنسی(همجنسبازی) خوانده می شد، فرهنگ جامعه ایران را به سان فرهنگ فرانسه به یک فرهنگ لائیک و ضددین تبدیل کند.

فرح دیبا در کنار ندیمه و محرم اسرارش، لیلی امیرارجمند

این سه پروژه در بسیاری از حوزه‌ها با هم همپوشانی داشتند و حتی آدم‌های مشترکی در آن دست اندرکار بودند و البته در بعضی مواقع به لحاظ دیدگاه‌های سیاسی در پیشبرد آن‌ها تداخل و تضاد هم ایجاد می شد. برای مثال، حلقه اطرافیان فرح به مانند خود او همه از چپ‌گرایان ضددین تحصیل کرده در فرانسه و فرانکوفیل افراطی بودند که در محافل خصوصی برای «شاهنشاهی» محمدرضا تره هم خرد نمی کردند. در حالی که حلقه‌ای که مسوولیت آن با شجاع‌الدین شفاء بود، به شدت به دنبال یک پادشاهی مطلقه با تعاریف باستانی بود که از دل آن یک جور فلسفه ظل الله بودن شاهنشاه بیرون می آمد  و نمود آن شعارهایی از قبیل «خدا، شاه، میهن» بود. البته باز در همین تضادها هم بعضا آدم‌هایی مشترک نقش‌آفرین بودند. برای مثال، «سید حسین نصر»، رییس دانشگاه صنعتی آریامهر(شریف) و رییس انجمن سلطنتی فلسفه، با وجود این که از معتمدان حلقه ملکه بود، ولی پروژه شکل دادن به ایدئولوژی «مذهبی» شاهنشاهی را دنبال می کرد.

سیدحسین نصر

علی ایّ حال قصد داریم، به بهانه سالگرد کودتای ضدملی ۲۸ مرداد ۳۲، در چند گزارش به بررسی عملکرد رژیم پهلوی در حوزه فرهنگ، با تاکید بر پروژه‌های فوق‌الذکر بپردازیم. امید است که این تلاش مطلوب نظر مخاطبان فرهیخته تسنیم قرار بگیرد و از زاویه‌ای جدید، نوری بر اوضاع و احوال فرهنگی جامعه ایران در عصر پهلوی بیاندازد.

ادامه دارد…

۱-http://archive.fdn.ir/content/view/84540/71

۲- https://www.fardanews.com/fa/news/74713

انتهای پیام/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *